خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
Masood
آرشیو وبلاگ
فروردین ۸٩
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
اسفند ۸٧
لینک دوستان
انرژی کيهانی
وبلاگ فارسی
پرشين وبلاگ
قالب هاي وبلاگ
جامعه مجازی
ماكرومديا ایکس
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
اخبار ایران
موسیقی کلاسیک بواسطه ریتم و ملودی بر روی ساختار و تواناییهای مغز تاثیر گذار است . ریتم نسبت به افزایش سطح سروتونین تولیدی در مغز کمک میکند . سروتونین
استدلال و منطق دارد با دمیدن روح خود بر هیجانات این رابطه برقرار است ، با شروع کلام ، موسیقی این مرحله را قطع و مسیر را مستقیم به سوی حس ارتباطی فرد با شعر برقرار مینماید. موسیقی از این گذرگاه برای بیان ماهیت وجودی خود
استفاده نمی نماید و این صحیح ترین گذرگاه عبور احساسی است .
با ایجاد و تولید سلسله هیجانات مختلف ، گوش کردن به یک نوع خاص از موسیقی میتواند بنیان و شالوده ای را برای نوع پندار ، گفتار و کردار آدمی بوجود آورد .
موسیقی تشدید کننده لذات و تسکین دهنده آلام ، تقویت کننده روحیات،
سرافکندگی و آرام کننده افرادآشفته است . این رابطه ی میان شنونده و
موسیقی است که میتواند عامل تعیین کننده برای مدت زمان ادامه ی این تاثیرات
باشد .
تاثیرات شناخته شده موسیقی بر مغز متفاوت و گوناگون میباشد: موسیقی بر مغز انسان و حیوان و رشد گیاه موثر است .
موسیقی در انسان بواسطه ی افزایش حافظه ی موقت و طولانی باعث افزایش بهره هوشی فضایی میگردد . در حقیقت موسیقی با تربیت موزیسین ها به امکان پاسخ دهی بهتر انها در بخش حافظه لغات نسبت به سایر افراد بالغ کمک مینماید .
کودکان به مراتب بیش از افراد بالغ از مزایای موسیقی کلاسیک بهره مند میگردند ،
آنها تجربه و موهبت مزایای شناختی خویش را کسب مینمایند .
که قابل اندازه گیری از طریق الکتروآنسفالوگراف میباشد . موسیقی همچنین بر روی سیسیتم تنفسی و افزایش مقاومت پوست و نیز سیستم هورمونی بدن تاثیر گذار است و اتساع مردمک چشم ، افزایش فشار خون و ضربان قلب را موجب میگردد . در نتیجه ی این فرآیندها تمرکز پذیری مغز به سهولت انجام میپذیرد .موسیقی با تحریک همزمان نیمکره های چپ و راست مغز ، تحلیل و تلفیق و شبیه سازی های اطلاعات در مدت زمان کوتاهتری را ممکن میسازد . این فعال سازی همزمان دو نیمکره ی مغزی موجب تقویت فرآیند یادگیری و جذب اطلاعات و در نهایت رشد مهارتهای شناختی میگردد . این پدیده که میتوان با گوش کردن به این سبک موسیقی یادگیری را به میزان پنج برابر افزایش داد باثبات رسیده است و از همین روست که نقالان ، داستانهای خود را با ریتم ملودیک خاصی ادامه میدهند تا بتوانند هزاران خط داستان را به خاطر بسپارند و هنرمندان درام پرداز یونانی با استفاده از همین شگرد خود اموخته به ایفای نقش میپرداختند . موتزارت ( موتزارت افکت) ،کودکانی که به فرا گیری دروس موسیقی میپردازند مزیتهای مهارتی شناختی بیشتری را تجربه مینمایند .
پدیده معروف به " موتزارت افکت " به گسترش عملکرد قوه تحلیل و استدلال منطقی و همچنین حافظه ی کوتاه مدت به علت شنیدن قطعات موسیقی پیچیده نظیر کنسرتو پیانوهای دونوازی شده موتزارت اشاره دارد. موسیقی بویژه موسیقی دوران باروک با ضرباهنگ 60 در دقیقه ، تاثیر مستقیمی بر روی فرکانس و دامنه ی امواج مغزی دارد
ملودی و ریتم دو جزء لاینفک موسیقی میباشند که از طرق مختلفی به ایفای نقش میپردازند :
ملودی جوهره ی افزایش خرد خلاق محسوب میگردد در حالیکه ریتم هماهنگ کننده ی این قبیل احساسات به خصوصیات و صفات اصلی وطبیعی میباشد. خوی انسانی دارای ضرباهنگ مخصوص موسیقایی ویژه خود میباشد . ریتم ضربان قلب ، قدم زدن ، پریدن ، صحبت کردن ، جویدن و تنفس تماما نشانه هایی از خصوصیات حیاتی منظم و ضروری روزمره بشری است . با شنیدن نوع خاص موسیقی که موجب افزایش ترشح سروتونین تولیدی در مغز میگردد میتوانیم شاهد رشد اندیشه و تجسمات ذهنی باشیم . چیزی که موسیقی را تا این قدر پر بها و ارزشمند می سازد همانا ارائه ی سامانه های منظم و بی بدیل ریاضی وار آن میباشد .
تاثیر موسیقی کلاسیک بر مغز همانگونه که ذکر شد از همکاری دو عامل منتج میگردد ، عامل ابتدایی ریتم میباشد که عمل همسان سازی اعمال حیاتی بدن را برعهده داشته و به ایجاد حالت روانی خاص برای افزایش شناخت و خلق تواناییها منجر میگردد . عامل دوم که در هماهنگی با عامل اول قرار دارد ملودی است که تفکیک پذیری استدلال و قوای عقلانی را موجب میگردد و احساس مطبوع فراخوانی چالش ها و مسایل را از طریق سلسله ابتکارات و چاره سازی های جدید و تامین قابلیتها برای انتخاب صحیح از میان راه حلهای موجود امکان پذیر میسازد . ملودی و ریتم در هماهنگی و اشتراک مساعی با مغز به گشایش قوه شنیداری و کانالهای حسی مغز و افزایش مهارتهای قوای ذهنی میگردد .
نظم شگفت انگیز موسیقی عصر باروک و کلاسیک موجب میگردد تا مغز افزایش ترشح سروتونین را تجربه نماید و به بدن و ذهن اجازه میدهد تا نقش بهتری در زمان شنیدن به این قطعات منطقی ایفاء نمایند . این نظم الگوهایی از ریتم و دانگ صدا ، تباین کارکترها ، بازگویی و تغییرات تم را شامل میشود .
ضرباهنگ به همراهی افزایش شناختی و کارکرد خلاقانه مغز توسط ملودی باعث ایجاد احساسات هیجانی در بدن ما میشود به عنوان مثال هنگامیکه از یک کودک ناکارآمد درخواست گره زدن بند کفش میشود اغلب این وظیف نتیجه ای بسیار سخت و در برخی موارد غیرممکن را خواهد داشت در حالیکه همین درخواست در پس زمینه ای از اجرای موسیقی کلاسیک موفقیت در انجام وظیفه را به دنبال خواهد داشت . طبق اثر
موسیقی بر افراد مختلف به روشهای گوناگون تاثیرات متفاوتی دارد ، موسیقی روان هندل هنگامیکه در ذهن یک موسیقیدان خبره و موشکاف تجلی میابد انرژی دلپذیری را در وجود وی آزاد میسازد که قابل مقایسه با با یک غیرموسیقیدان و یا علاقمند به موسیقی نیست . همچنین است در فرد شهودگرای زیرکی که قوه ی درک و تشخیص احساسات و شوری که اهنگساز (ارکستر/نوازنده ) انتقال میدهد را دارد نسبت به شنونده ی تنبل و وقت گذران . سطح درک موسیقایی شنونده بسیار مهم است و از همین رو ، یک قطعه در نگاه دو شنونده کاملا متفاوت پدیدار میگردد و موجب اختلاف نظر متناقض و مخالف میان آنها میگردد .
تاثیر موسیقی بر گیاهان و حیوانات نیز ثابت شده است . توازن صحیح ریتم و ملودی به مرغ در تخم گذاردن بیشتر ، به گربه در آرامش بیشتر و به گاو در تولید شیر بیشتر کمک میکند . تجربیات آزمایشگاهی بر روی موشها نشان داده اند که پستانداران دارای غرایز طبیعی گرایش به موسیقی هستند . در آزمایشی از دو صندوق استفاده گردید که از طریق لوله اتصال یافته بودند در یکی از موسیقی باخ (AIR ON G STRING ) و در دیگری از موسیقی راک استفاده میشد بیشتر موشها حضور در صندوق موسیقی باخ را انتخاب کردند حتی هنگامیکه با سوییچ کردن ، موسیقی باخ از صندوق دیگر پخش میشد سپس موشها در پازل مارپیچ قرار گرفتند و موشهایی که صندوق موزیک باخ را انتخاب کرده بودند براحتی و قبل از موشهایی که در معرض موسیقی راک قرار گرفته بودند ، راه خروج را پیدا کردند .
هنگامیکه دانشمندان به مشاهده ی مغز این موشها پرداختند دریافتند که موشهایی که به تناوب در معرض موسیقی کلاسیک قرار داشته اند از نظر فیزیکی از مغز گسترش یافته تری برخوردارند تا موشهایی که در معرض این موسیقی خاص قرار نداشته اند .
آزمایشات بر روی گیاهان نیز ثابت کرده است که گیاهان با الگوی ضرباهنگ 60 در دقیقه رشد بسیار سریع و موثرتری از گروههای دیگر دارند که در معرض موسیقی راک قرار گرفته اند . گروهی که در معرض موسیقی راک قرار گرفته اند پژمرده و خشک شده اند. گیاهان ، موجودات زنده فاقد ارگانیسم تفکر هستند لذا برای رشد به ملودی نیاز نداشته و فقط ریتم را درک خواهند کرد .
تاثیرات شگرف موسیقی در زندگی بسیار اساسی و بنیادین هستند و این مزیت در زندگی کاراتر افراد نمود می یابد . بیشتر نوابغ تاریخ ، موسیقیدان و یا با نیروی موسیقی آشنا بوده اند . اینشتین یکی از تابناک ترین چهره های نبوغ بشری یک ویولنیست بود و یکی از دلایل پذیرفته شده در هوش وی ، این امر بوده است که وی به نواختن ویولن اشتغال داشته است . او راه حلهای معادلات پیچیده و مسایل را در زمانهای بداهه نوازیهای ویولن میافت . هنگامیکه توماس جفرسون قادر به یافتن عبارات و جملات
صحیح در اعلامیه استقلال نبود به نوازندگی ویولن میپرداخت و جملات مناسب را
میافت . سر کانن دویل نویسنده ی نامی بریتانیا در خلق کارکتر فوق هوشمند خود شرلوک هلمز ، هرگاه این شخصیت بدنبال حل معمایی پیچیده بود وی را در حال
نواختن ویولن نشان میداد . مردان بزرگ تاریخ از شکسپیر تا ناپلئون بر همین اساس
به موسیقی پرداخته اند و این نشانه ای است از آن تفاوت هایی که موسیقی میافریند.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ - Masood
انسان ، از بهشت که بیرون آمد، دارای اش فقط یک سیب بود...
سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود.فرشته ها گفتند: تو بی بهشت میمیری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد. و انسان گفت: اما من به خودم ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین میخواهد، پس زمین از بهشت بهتراست. خدا گفت: برو و بدان جاده های که تو را دوباره به بهشت میرساند و از زمین مى گذرد؛ زمینی آکنده از شروخیر، آکنده از حق و از باطل، از خطا و از صواب؛ و اگرخیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگرنه… و فرشته ها همه گریستند. اماانسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بردرگاه بهشت وامانده بود. می ترسید ومردد بود. و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات رابه غبطه واداشت. انسان دستهایش را گشود و خدا به او «اختیار» داد. خدا گفت: حالاانتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت پاداش به گزیدن توست. عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تاتوبهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را. و
ایـن آغـاز انـسـان بـــود …
دکتر علی شریعتی.

صدای پای خدا !!!
با ریش سفید و دراز ، پیپی را که از درازا به چپق می مانست دود می کرد . میز کهنه و فرسوده ای ، او را در خود جا داده بود و کاغذهای پاره و پخش و پلا ، نشان از جدلی طولانی در اطاق داشت .در آستانه ی درب ، ارسطو برآشفته و کف کرده ، ایستاده بود و داد و بیداد میکرد :
« نفرین آپولون، بر شما باد ! ای آبرو زدایان فلسفه ! نفرین ! نه چنین است که چیزی بتواند هم خود باشد ، و هم نباشد ! من (شق ثالث ) را طرد کردم ! من گفتم حقیقت بیرون آدمی است و معرفت، صورت اشیاء است که در نفس آدمی ، ظاهر می گردد . گفتم آدمی تنها تماشا گر است و نه بازیگر . حتی منتقد آزارگری چون کانت هم ، بر جدایی جهان خارج از مشاهده گر ،اذعان کرد ، اما شما آن را بر نتافتید .
ای فیلسوف نمایان ! من گفتم علیت و جوهریت ، بنیان موجوداتند و در نبود آنان ، هستی فرو می ریزد ...و حال این هایزنبرگ ، این پیر دود زده ! پایش را بیش از گلیم فیزیک دراز کرده و متافیزیک مرا افسانه می نماید ! غافل از اینکه با این چرندیات ، پایه های علم مدرن را که بر متافیزیک من استوار است ، سست می سازد ! این منم که دنیای امروز را با همه عظمتش بر دوش می کشم .... ای قدر ناشناسان..... »
گفته های ارسطو در کوبشِ پر طنینِ درب، گم شد و تنها پژواکِ آهنگی از خشم را بر دیوار نشاند ...
پیر مرد برخاست و با صبوریِ تمام ، پنجره را گشود . ستاره ها در پشتِ مه دودِ شهر در افق ، یخ زده بودند. پیر ما، لختی چشمان خود را بست . آنگاه به عابری که فانوس در دست، از روی تپه می گذشت ، چشم دوخت و زیر لب گفت :
یکبار دیگر دیوانه ی نیچه ! اما این بار با این فریاد که : « ای مردم ، خدا هست ! ای کالبدهای یخ زده ! صدای آمدنش را نمی شنوید ؟ »
منبع: شبنامه های یک وجودگرا
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/٩/۱٧ - Masood
ما بر رودخانه ای خسروانی خواهیم لغزید
و هر تابستان در دستان خود خواهیم گرفت
طلایی تابیده از زبانی کاملا نو
و چون آب، ساده و زلال خواهیم بود
تو را دوست خواهم داشت، چرا که تو لب من خواهی بود
سایه ی واژه ها گونه ات را نوازش خواهد داد
با پر و بالی تر و تازه و ما پروازشان را پی خواهیم گرفت
اما نام سرزمین مان را مسکوت خواهیم گذاشت
هر اندیشه جهش آهویی خواهد بود
تا بیشه های درونی مان را برانگیزد
و هر سنجاب تغذیه خواهد کرد از رویایی
که میان انگشتانمان پرورانده ایم
در نقطه تلاقی ببرها و دریاها
یکدیگر را چون زمین و شبنم خواهیم نوشید
آنگاه پگاه فرا خواهد رسید و در دست آتشینش
باز زاده خواهیم شد، حامل خمیره خویش...
فردا...
از آن ماست...
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/٦/٢٩ - Masood
حرکت به سمت نوشتن، حرکتی ست خلوت گزین...
آیا نگارش بیان این تنهایی است؟؟؟
آیا نگارش بدون تنهایی و یا تنهایی بدون نگارش ممکن است؟؟؟
برای تنهایی درجاتی وجود دارد-در نتیجه سطوحی متعدد و متفاوت- چنان که پاگردهای تاریکی یا روشنایی است...
اشکال مختلفی از تنهایی وجود دارد...
تنهایی فروزان و مدوری چون تنهایی خورشید...
یا تنهایی مسطح و ظلمانی چون تنهایی سنگ قبرها...
و تنهایی انسان...
تنهایی نمی تواند بیان شود مگر...
بی درنگ از میان برود...
اما تنهایی می تواند نگاشته شود، در بعدی که او را از دیده ای که می خواندش، محفوظ دارد...
و...
آنکه می نویسد به واسطه ی واژه با تنهایی خود پیوند دوباره می بندد...
هیچ گاه کسی نمی نویسد مگر در حدود نا مشخص وجود...
تنهایی، به تنهایی خود را بنا می نهد...
به تنهایی و همدستی نگارش...
او می نویسد...
دیوارهای سرکش دوره های شکوه یا دوره های زخم خورده خویش را سامان می بخشد...
اما چرا؟؟؟
تنهایی آیا انتخابی آزاد توسط انسان نیست؟؟؟
پس چیستند این زنجیرها که او نساخته؟!
آیا تنهای ای هست که از اختیار بگذرد و او...
ناتوان...
تنها باید تاب آوردش؟؟؟
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/٦/٢٥ - Masood
آیا تاکنون نام "سرهنگ ساندرس" را شنیدهاید؟ میدانید او چگونه یک امپراطوری بزرگ که او را میلیونر کرد، بنا نهاد و عادتهای غذایی ملتی را تغییر داد؟
زمانی که شروع به فعالیت کرد، مرد بازنشستهای بود که طرز سرخ کردن مرغ را میدانست، همین و بس !!!
نه سازمانی داشت و نه چیز دیگر. او مالک رستوران کوچکی بود و چون مسیر بزرگراه اصلی را تغییر داده بودند، داشت ورشکست میشد...
اولین چک تأمین اجتماعی را که گرفت، به این فکر افتاد که شاید بتواند از طریق فروش دستورالعمل سرخکردن مرغ، پولی به دست آورد.
بسیاری از مردم هستند که فکرهای جالبی دارند اما "سرهنگ ساندرس" با دیگران فرق داشت. او مردی بود که فقط دربارهی انجام کارها فکر نمیکرد بلکه دست به عمل میزد. او به راه افتاد و هر دری را زد، به هر صاحب رستورانی، داستان را گفت:
"من یک دستورالعمل عالی برای طبخ جوجه در اختیار دارم و فکر میکنم اگر از آن استفاده کنید، میزان فروش شما بالاتر خواهد رفت و میخواهم که درصدی از افزایش آن فروش را به من بدهید."
البته خیلیها به او خندیدند و گفتند: "راهت را بگیر و برو."
آیا "سرهنگ ساندرس" مایوس شد؟ به هیچوجه.
هر بار که صاحبان رستوران، دست رد به سینهاش میزدند، بهجای اینکه دلسرد و بدحال شود، به سرعت به این فکر میافتاد که دفعهی بعد چگونه داستان خود را بیان کند که مؤثر واقع شود و نتیجهی بهتری بهدست آورد.
بهنظر شما "سرهنگ ساندرس" پیش از اینکه پاسخ مساعد بشنود چندبار جواب منفی گرفت؟
او ۱۰۰۹ بار جواب رد شنید تا سرانجام یک نفر به او پاسخ مثبت داد!!!
او ۲ سال وقت صرف کرد و با اتومبیل کهنهی خود، شهرهای کشورش را گشت. با همان لباس سفید آشپزی شبها روی صندلی عقب اتومبیل خود میخوابید و هر روز صبح با این امید بیدار میشد که فکر خود را با فرد تازهای درمیان بگذارد.
به نظر شما چند نفر ممکن است در مدت ۲ سال، ۱۰۰۹ بار پاسخ منفی بشنوند و باز هم دست از تلاش برندارند؟!
خیلیکم؛ به ایندلیل که در دنیا فقط یک "سرهنگ ساندرس" وجود دارد.
بیشتر مردم طاقت ۲۰ بار جواب منفی را هم ندارند چه رسد به ۱۰۰ یا ۱۰۰۰ بار!
با این وجود گاهی تنها عامل موفقیت همین است.
اگر به موفقترین مردان تاریخ بنگرید یک وجه مشترک در میان همهی آنان پیدا میکنید:
"آنان از جواب رد نمیهراسند، پاسخ منفی را نمیپذیرند و اجازه نمیدهند هیچ عاملی، آنان را از عملیکردن نظرها و هدفهایشان باز دارد."
سه کارگر مشغول ساختن ساختمانی بودند که ناظری به آنها نزدیک شد. اولین کارگر کثیف بود، عرق کرده بود و چهره ای غمگین داشت. ناظر از او پرسید داری چه کار می کنی؟ جواب داد: دارم آجر روی هم می چینم.
دومین کارگر هم کثیف بود، عرق کرده و چهره ی غمگینی داشت. ناظر از وی هم پرسید: داری چه کار می کنی؟ و کارگر پاسخ داد: دارم ساعتی بیست دلار درمی آورم.
سومین کارگر هم کثیف بود، عرق کرده بود اما چهره ای خوشحال و هوشمندانه ای داشت. ناظر از او پرسید: داری چه کار می کنی؟ کارگر جواب داد: دارم یک کلیسا می سازم...
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/٦/٢ - Masood
وقتی به دست های کوچک بچه ها وقتی در ساختن آدم برفی یخ می کنند و حتی از زیر دستکشهای رنگی و بافتنی سرخ می شوند فکر می کنم... به دست هایی که می شود از فرط مهربانی بوسیدشان... به دست هایی که هنوز بوی اسکناس نگرفته اند... به دست هایی که هنوز مانده تا مثل آدم بزرگ ها یاد بگیرند جفا کنند و به امضای مرگ کسی روی کاغذ ننشسته اند و برای التماس به کسی قلم به دست نگرفته اند...
دست های کوچولویی که نهایتا توی جشن تولد هم سن و سال هاشون تا سر حد سرخ شدن بهم خوردند و شادی آفریدند... دستایی که هنوز حنای زندگی رنگشان نکرده... دستایی که با همه ی کوچکی بزرگ اند و پر سخاوت...
فکر می کنم که ما بزرگا بعضی مواقع از کنار خیلی چیزای کوچیک به راحتی می گذریم و توجهی به اونا نمی کنیم...
هر چند که همین چیزای کوچیک پر از حرفهای بزرگ اند و پر از درس های خونده نشده...
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/٥/٢۳ - Masood
سلام...
بعضی مواقع آدم وقتی میخواد یه کاری کنه یه کمی چاشنی انگیزه لازمه...
یه بنده خدایی بهم گفت چقدر تنبلی پارسال یه مطلب نوشتی اونم از یکی دیگه
منم خودم و از تنگ وتا ننداختم مشغله کاری رو بهونه کردم
و اون بنده خدا انگیزه ای شد برای دوباره نوشتن و من می خواهم دوباره بنویسم...
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/٥/٢۳ - Masood
